حكيم ابوالقاسم فردوسى

924

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

جهاندار پيروز دارد مرا * همان گيتى افروز دارد مرا گر اندر جهان داد بپراگنم * ازان به كه بيداد گنج آگنم كه ايدر بماند همه رنج ما * بدشمن رسد بىگمان گنج ما كه تخت بزرگى نماند بكس * جهاندار باشد ترا يار بس بد و نيك ماند ز ما يادگار * تو تخم بدى تا توانى مكار چو شد سال آن پادشا بر دو هفت * بپاليز آن سرو يازان بخفت بيك چند گه دير بيمار بود * دل كهتران پر ز تيمار بود نبودش پسر پنج دخترش بود * يكى كهتر از وى برادرش بود به دو داد ناگاه گنج و سپاه * همان مهر شاهى و تخت و كلاه جهاندار برنا ز گيتى برفت * برو ساليان بر گذشته دو هفت ايا شست و سه ساله مرد كهن * تو از باد تا چند رانى سخن همان روز تو ناگهان بگذرد * در توبه بگزين و راه خرد جهاندار زين پير خشنود باد * خرد مايه باد و سخن سود باد اگر در سخن موى كافد همى * بتاريكى اندر ببافد همى گر او اين سخنها كه اندر گرفت * بپيرى سر آرد نباشد شگفت بنام شهنشاه شمشير زن * به بالا سرش برتر از انجمن زمانه بكام شهنشاه باد * سر تخت او افسر ماه باد كزويست كام و به دويست نام * ورا باد تاج كيى شاد كام بزرگى و دانش و را راه باد * وزو دست بد خواه كوتاه باد پادشاهى يزدگرد بزه‌گر [ بيست و يك سال بود ] [ بر تخت نشستن يزدگرد ] چو شد پادشا بر جهان يزدگرد * سپه را ز دشت اندر آورد گرد كلاه برادر بسر بر نهاد * همى بود ازان مرگ ناشاد شاد چنين گفت با نامداران شهر * كه هر كس كه از داد يابند بهر نخست از نيايش بيزدان كنيد * دل از داد ما شاد و خندان كنيد بدان را نمانم كه دارند هوش * و گر دست يازند بد را بكوش كسى كو بجويد ز ما راستى * بيارامد از كژّى و كاستى بهر جاى جاه وى افزون كنيم * ز دل كينه و آز بيرون كنيم سگالش نگوييم جز با ردان * خردمند و بيدار دل موبدان كسى را كجا پر ز آهو بود * روانش ز بيشى بنيرو بود به بيچارگان بر ستم سازد اوى * گر از چيز درويش بفرازد اوى بكوشيم و نيروش بيرون كنيم * بدرويش ما نازش افزون كنيم كسى كو بپرهيزد از خشم ما * همى بگذرد تيز بر چشم ما همى بستر از خاك جويد تنش * همان خنجر هندوى گردنش